جمال رضايى

350

بيرجندنامه ( فارسى )

را در « لحد » دفن نمىكردند بلكه او را در « سردابه » « 1 » به خاك مىسپردند تا روى او خاك ريخته نشود و هواكشى با نى يا لوله‌اى فلزى در كنارهء ديوارهء « سردابه » تعبيه مىنمودند تا « سردابه » نفس‌كش داشته باشد . چون تجربه داشتند كه گاهى پس از يكى دو روز بعد از مرگ مادر بچّه به دنيا مىآيد و مىكوشيدند او را از مرگ نجات بدهند ، از اينرو تا چند روز يك يا دو نفر را مأمور مىكردند كه كنار آن هواكش مراقب و گوش به‌زنگ مىبودند و اگر احيانا نشانه‌اى از تولّد بچّه احساس مىكردند و مثلا صداى گريه‌اش را مىشنيدند بىدرنگ كسان و بستگان زن را خبر مىكردند و آنها با شتاب مىآمدند و مدخل « سردابه » را باز مىكردند و بچّه را نجات مىدادند . به اين بچه‌ها « گورزاد » مىگفتند « 2 » . هنگامى كه زن به سلامت فارغ مىشد و بچّهء او به دنيا مىآمد « دايه » بچه را « مىگرفت » و « بند ناف » او را با يك نخ پنبه‌اى محكم مىبست و آن را از چهار ناخن بالاى ناف با كارد يا قيچى مىبريد « 3 » و ، از « جفت » يا « همراه » جدا مىكرد و « جفت » را براى آنكه در خاك پنهان كنند به كنارى مىگذاشت . ماندهء چهار ناخنى ناف - از جايى كه با نخ بسته شده بود - به‌تدريج خشك مىشد و پس از چند روزى مىافتاد . برخىها اين تكّهء خشك شدهء ناف نوزاد را روى سر در خانهء زن مىگذاشتند و معتقد بودند كه بچّهء او « فراخ‌روزى » بار خواهد آمد و پيوسته متنعّم خواهد بود و هميشه « سر قسمت » به نعمت خواهد رسيد « 4 » و يا آن را در جايى مىگذاشتند كه « موش » بخورد و معتقد بودند كه بچه باهوش بار خواهد آمد . « دايه » پس از بريدن بند ناف بچّه او را با آب به نمك آلوده مىشست و سر انگشت اشارهء خود را در « تربت » نرم فرو مىبرد و تربتى را كه به سر انگشتش مىچسبيد به « كام » نوزاد مىزد و او را به اصطلاح « كام مىكرد » آنگاه به او لباس مىپوشانيد و تعدادى « كهنه » كه در بيرجند « شال » ناميده مىشود به ميان و دور پاهايش مىپيچيد و بالشتكى كوچك و نازك كه به آن « غلتان » ( قلتا [ ن ] qalto [ n ] ) مىگويند زير پشت او مىگذاشت و وى را « قنداق » مىكرد و به دور قنداق يك « بند » مىپيچيد و مىبست . پس از آن چشم‌هاى نوزاد را سرمه و ابروانش را وسمه مىكشيد و يك خال سياه بر ميان پيشانى او مىزد ، اين عمل را تا مدّتى تكرار مىكردند .

--> ( 1 ) . « سردابه » - كه در گويش بيرجند « سردابه sardabe » فراگو مىشود به يك نوع « گور » اطلاق مىگردد كه « لحد » ندارد و مرده را در آن مىگذارند و مدخل آن را تيغه مىكنند . ( 2 ) . بچه‌هاى « گورزاد » نسبت به بچه‌هاى ديگر ضعيف‌تر بودند و نحيف و زردگونه بار مىآمدند ، امّا از نظر نيروهاى مغزى و هوش عيب و نقصى نداشتند و حتّى مىگفتند « غيبگو » مىشوند . ( 3 ) . اگر نوزاد پسر بود بند ناف را با كارد و اگر دختر بود با قيچى مىبريدند . ( 4 ) . در گويش بيرجند به كسى كه هميشه « سر قسمت » مىرسد « ناف د سر در » ( ناف در سر در ) مىگويند . اين تعبير از همين رسم پيدا شده است .